تبليغاتX
ღღ هميشه بـه يـادِ عـسل ღღ
ღღ هميشه بـه يـادِ عـسل ღღ
-+- مـن آن شـمـع مـغـرورم .... کـه پــروانـه ســوزد از غــرورم -+-
روح من! یکشنبه دوم تیر 1387 10:51

 مرگ من روزی فـرا خواهد رسيد 

 در بهاری روشـن از امواج ِ نـور

 در زمستانی غـبـارآلـود و دور

 يا خـزانی خالی از فرياد و شـور

 مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

   روزی از اين تلخ و شيرين روزها

 روز پوچی همچو روزان دگر

 سايه ای از امروز و ديـروزها

 ديـدگانـم هَـمچو دالان های تار

 گونه هايم همچو مرمرهای سرد

 ناگهان خوابی مرا خواهد ربود...

 من تهی خواهم شد از فریاد و درد

 خاك می خواند مرا هردم به خويش...

 می رسند از ره که در خاکم نهند

 آه! شـايـد عاشقان ِ نيمه شب

 گل به روی گور غـمناكم نهنـد

 بعد من ناگه به يک سو می روند

 پــرده های تيره ی دنيای من

 چشم های ِ ناشناس می خـزند

 روی كاغذها و دفترهای من

 دراتاق كوچكم پا می نهــد

 بعد من... با ياد من بيگانه ای

 در برآيينه می ماند به جای

  تارمويی، نقش دستی، شانه ای...

 نمی دونم چرا اینطوری نوشتم ؛ چون وقتی می نویسم این قلم است که توی دستانم به حرکت در می آید و وادارم می کند به نوشتن ... دلیل نوشتن را هنوزنمی دونم ... اَه ... باز مرگ! و یه حس آرامش ؛ باید بخوابم ...


 روح من بیرون می آید
 از گور تلخ زندگی  
 روح من می رقصد  
 می پیچد  
 و می مکد  
 لحظه های گمشده را  

 روح من شاید دوباره خاموش شود  
  شاید دوباره در خاکستر زمستان فرود آید  
  شاید دوباره برای رویاهایش اشک بریزد  
  و شاید دوباره در آغوش خود گیرد کابوس را   
 اما گریزی نیست  
 زندگی دوباره متولد خواهد شد  

 بیفشان روح آبی ات را  
 بر بستر روح سرخ من
  بیفشان لبخندهای سبزت را  
 در دشت نگاه سوخته من  
 به رقصم آر  
  به شورم آر  
  نگاه فیروزه ای  
 روح بی پروای مغرور مهربان  
 بیفشان لبخندهای سبزت را  
 بیفشان لبخندهای سبزت را ....  

   نمی دونم چرا خنده هاش بنظرم اینقدر سبزه ؛ کاشکی همیشه بخنده ، الآن صدای ِ خنده هاشو شنیدم بی اختیار خندیدم و حس کردم با خنده هاش دلخوری های من از بین می ره ... اما افسوس!! که خیلی کم می خنده چون می ترسه با خندیدن روح پاکش فاش بشه ... الهی همیشه بخنده ...  (...) دیوونه ایی! 

 عسل

 پــاورقی : بـــدون شرح! ... خـاطرات روزانـه ی عسل توی دو دفتــر نوشـته شـده و این پـست آخـرین پست از اولیـن دفتــر خـاطرات عسـل است!...  بـرای نوشـتن خـاطرات دفتـر دوم هنــوز تصمیم نـگرفته ام  فعلا این آخــرین پست وبـــلاگ است تـا شـروعی مجدد و أغــازی نو حق یــار همگـــان!...

 

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

یقین دارم! دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 9:47

یقین دارم تو می آیی اگر امروز و فـردا شد

به نام عشق و زیبایی اگر این قصه حاشا شد

شب تار فراقم را به صبـــحی داده ام پیـوند

که امید حیات از آن طریقی بی محـــابا شـد

ستم لبریز گشت و هر ستم دیده بیانی داشت

شبِ تیــره سحــر گـردد چنین حل معما شد

شکوفا شد گل خنــده به باغ ســرسبز ایمانم

سرشک دیده از هجران روانه مثل دریا شد

سلام!

آری ستم لبریز گشت و هر ستم دیده بیانی داشت ... و هر معمایی را حلی باشد ممکنه معما سخت باشه و یا ساده ولی در نهایت برای آن راه حلی است و هر آزمایش نتیجه ایی دارد ... از آزمایش گفتم ؛ من همیشه کسانی رو که دوسشان دارم و دوستم دارند آزمایش می کنم ؛ خدای مهربون هم منو در معرض آزمایشی سخت قرار داد و شاید هنوز هم در آزمایشم پس باید سعی کنم نتیجه ایی که بدست می آید رضایت بخش باشد ؛ باید سر بلند از این امتحان های سخت الهی بیرون بیام ؛ حس می کنم  خداوند منو یه خورده بیشتر از اطرافیانم دوست داره ؛ چون همیشه اگر اول راه سختی می کشم ولی نتیجه ایی که از این امتحانات می گیرم ؛ چشم و گوش مرا بیشتر باز می کند و همیشه یادِ خدای مهربون اینطور مواقع آرامم می کند ...

پـر پــرواز

عشق یعنی! دل و هم دیـن دادن  جان شــیرین پای شیرین دادن

عشق یعنی! تـیشه بر کــوه گفتن  بر دل سنگ نقش سیمین دادن

عشق یعنی! در راهش بال بستن  پـــر پـــرواز بـه شاهین دادن

عشق یعنی! گذشـتن از شـــباب  تــا وصالش موی مشکین دادن

عشق یعنی! کـام دل را ساختــن  در کنارش لب نوشین را دادن

عشق یعنی! صـدق یعنی راستی  سر به دار صدق راستین دادن

عشق یعنی!  رادمردی در نـماز  خاتــم خود را به مشکین دادن

عشق یعنی! زیسـتن در سوخـتن  بــا آتــش پـــرواز آذیــن دادن

 خیلی شعر زیبا و قشنگی هست و بهترین جایزه ایی است که من گرفتم

 عسل

 پــاورقی : این دو مطلب را هم اولیش رو عسل بـعد از دومین عمل جراحیش نوشته بود ... و دومی هم که شــعر پـر پــرواز است رو جــایزه گرفته بـود به مناسبت بدست آوردن ســـلامتیش...

از دوستان گل و نازنینی که در این مدت به یاد عسل بودین و سر زدین ممنونم و همتونو دوست دارم ... شاد باشید همیشه و ایـــام به کام!

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

زمــان! دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 9:42

 

 

" زندگی شاید فاصله است تا مردن ، زندگی شاید مُردن است و زیستن . زندگی آبی است که از زمان می گذرد . زندگی زمان نمی شناسد ، زمان زندگی نمی کند . زمان راه نمی رود ، شاید هم می دود ، زندگی و زمان دشمن یکدیگرند . زمان می خواهد زودتر از زندگی به مقصد برسد زندگی هم اما ... شاید زمان درختی است ؛ شاید شاخ و برگ می گستراند و پرنده در آن لانه می زند . زندگی شاید صفحه ساعت باشد ؛ عقربه های زمان روی آن می دود . کاش می شد زمان را به دار آویخت . کاش می شد زمان را به صلیب کشید ، زمان قاتل است  ؛ قاتل عواطف ، قاتل محبت! . زمان پرورشگاه کینه است . زمان دل ندارد ؛ زمان جانی هست و جانی می پروراند ... زمان بی رحم است ... کاش زمان هم دل داشت . کاش زمان هم می فهمید . کاش زمان هم می خندید ... اما! زمان نمی فهمد ، زمان نمی گرید . زمان نمی خندد . "

" گفتش : هستم ... خندیدم ، گفتش : هستی؟! نگاهش کردم ... گفتش : تا کی؟! ... باز هم خندیدم ... گفتش : نخند جوابم رو بده! سکوت کردم . گفتش : دوستت دارم ... لبخند زدم ... گفتش : لبخند داشت ؟؟ نگاهش کردم ... سکوت کردم ... سکوت کرد ... پوزخند زد ... گفتم : همیشه هستم ... گفتم : تا سر حد مرگ دوستت دارم ... اما ؟! بــرو ، الآن بـرو ... الآن بشکن ... گفت : چی رو ؟ گفتم : همون آیینه رو که فکر می کنی خودت رو توش می بینی ... گفت : من خودم رو توی تو می بینم ! گفتم : پس بشکن!!! گفت : همین ؟... گفتم : همین . گفت : باشه ؛ بدون یک کلام رفت ، بدون یک نگاه ... دور شد ؛ آنقدر دور شد مثل نقطه ... این بود آخرین نقطه ایی که منو مثل آیینه ایی شکست ... قطرۀِ اشکام از گوشه چشمام چکید... گفتم : ارزش تو همین یه قطره اشک بود ؟! ساده بگم ... همون بهتر که رفت ... حیف اون یه قطره اشکم که خیلی با ارزش بود و نفهمید ... "

 عسل

 پــاورقی : این دو مطلب هم مربوط به یکی از دوستاش بود که توی زندگیش خیلی سختی کشیده بود و همیشه برای عسل شعر می گفت و درد دل می کرد ... و عسل هم مثل یک خواهر صبور و مهربان ، مهربانانه دوسش می داشت و نصیحتش می کرد ...

 سال نو همگی پیشاپیش مبــــــــــــــــــارک! سالی سرشار از شـادی ، سلامتی ، خوشی ، خوبی و موفقیت برای همگی شما دوستان گل و نازنینم آرزومندم ، این آخرین مطلب سال ۱۳۸۶ هست که توی وبلاگ نوشتم و برای عید دارم میــرم ایران ، فرصت آپ کردن نخواهم داشت ، بعد از عید هم راهی آمریــکا برای گذران زندگی و تحصیلات... و میدونم با شروع سال جدید اینقدر سرم شلوغ خواهد شد که توی فروردین ماه شاید امکان آپ کردن نخواهم داشت! و اما برای ماه های بعد با حداقل یک آپ در ماه یا شاید بیشتر این غیبت رو جبران می کنم ؛ اینارو گفتم تا هم تبریک عید گفته باشم و هم اینکه بعضی از دوستان بنا به احساسات نازک و لطیفشون چنانچه بهشون سر زده نشده ، ناراحت و دلخور می شوند... پس شرمنده اگر دیر بهتون سر زدم ! تا آپ بعدی و دیداری مجـــدد خدای مهربان یــار و یاروتــــــان...

هر روزتـــان نـوروز ، نـوروزتان پیروز !، ... ســــــــــــــال نو مبـارک !

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

همسفر سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 10:49

   

 باید رها شد و اهل پرواز ، تا که آسمان را درک کرد ،

 به عظمت باران پی برد و خدایی شد.

 باید عشق را فهمید و تا دریا رفت و غرق در زلالی " دریا " شد ....

 ای آخرین شفیق من ،

 ای همسفر شب های تارم ، 

 تا دریا با من باش...

 من تا پایان راه فقط به عشق تو جاری می شوم

سلام !

داشتم الان سایت دوستم را دید می زدم این مطلب توجهم رو جلب کرد و منو یاد دفترم انداخت و بهانه ایی شد تا دفترم را دوباره باز کنم و شروع به نوشتن ... همۀِ کلمات این نوشتۀِ کوتاه معانی بزرگی توی وجود خود دارند ، " اهل پرواز ، آسمان ، باران ، عشق ، دریا و خدایی "...

تا به عظمت خدا پی نبریم و او را فراموش کنیم هیچ یک از این معانی برایمان حل نخواهد شد و همۀِ اینها نشونه های است از بزرگی و عطوفت و لطف خداوند ... همیشه وقتی خیلی دلگیر می شم یا خیلی خوشحال ، چیزهایی هست در اطرافم ، یه نشونه هایی که منو همیشه یاد خدا می اندازه ، و تنها یاد اوست که مرا امیدوار می کنه و هم چنین از امید های دور و پوچ برحذرم می کنه....

 عسل

 پــاورقی : همیشه عاشق خدا بود و با یاد خدا آرامش می یافت...

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

تولدت مبارک دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 12:28

   

 " طلوع زیبایت بهانه ایست تا بگویم چقدر دوستت دارم 

 بدان بدون تو تحمل بهشت ممکن نیست 

 و دوزخ دیگر جایی جهنمی نیست با بودن تو ... 

 بهترین اتفاق زندگی من است 

 (...) ، چه دعایی بهتر از اینکه گریه ات از سر شوق ، 

خنده ات از ته دل و خدای عشق نگهدار تو باد. 

 با تو بودن زیباترین لحظات را برایم رقم می زند . 

 همه می گویند که رنگ آسمان آبی است 

 ولی من آسمان را سیاه می بینم ؛ 

 چون آسمانم چشم های زیبای توست ... 

 حس می کنم دوستت دارم 

 و می خواهم تصویرت را در قلبم جای دهم ، 

 چون تو ، تمام لحظات زندگی ام را زیبا کرده ای ؛ 

 از راهی دور ، با دلی بیقرار 

 دست هایت را برای صبر زیادت می بوسم ... 

 تمام گل های رز دنیا به خاطر زیباترین روز دنیا ( ... ) تقدیم تو باد.

  تولدت مبارک عزیزترین "

 

نمی دونم چرا اینطوری نوشتم اما حس واقعی ام را نوشتم اسمش (...) است اما به چشمانم بهشت است ، میون دو ابروی کمونش و پیشونیش  دو تا چین است همیشه چشاش اخم داره یه نگاه مبهم که من خیلی دلم می خواد راز این نگاه و اخم ها را بفهمم و خنده هاش ، عاشق خنده هاشم و مثل اسمش که دل بیقراره ؛ همیشه دلم بیقراره خنده هاشه...!

 عسل

 پــاورقی :  عسل این مطلب رو واسه تولد یکی از دوستاش نوشته بود قابل توجه دوستان که واسه تبریک تولد کامنت نذارن  چون الآن تولد کسی نیست و این مطلب مربوط به گذشته هاست!...

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

یــاد خــدا یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 11:55

 سحرگاهان که اشعۀِ گلگون شفق 

 دامنۀِ آسمان را خونین می سازد

 و شبنم سحری چون اشک بر دیده

 بر روی جهان فرو می چکد به یاد توأم ...

 یاد تو غوغای پر آشوب دلم را فروکش می دهد

 و نامت همه چیز را در نگاهم ، حقیر و کوچک می شمارد ، 

 و توان تو ، که نشانۀِ عظمت بی کران توست ،  

 مرا به زندگی امیدوار می کند...

 

 سلام!

یاد خداوند در همه احوال مرا امیدوار و سر پا نگه داشته و نگه می دارد ، وقتی که هیچ کس نیست که دردت را به او بگویی به این امیدوارم که خداوند مهربان همیشه صدای مرا می شنود و به راستی که والاترین و مهربانترین است. امروز بدجوری دلم بیقراری می کند و خیلی دلم گرفته ؛ نمی دونم از چی از کی گرفته ، شاید از خودم ... اما فقط می دونم که هیچ چیز آرامم نمی کند دلم می خواد برم یه جای خیلی دور آنقدر دور که حتی نام انسان از یادم برود می خوام برم پیش خدا ؛ آنجا که فقط نور است و ایمان ، آنجا که اثری از بدی نیست و فقط خوبی از زمین و آسمان می بارد ، آنجا که هیچ اثری از درد و غم وجود ندارد ، آرامش است و سبکی روح ، آنجایی که فقط خداست ، فقط خدا و خوبیها ؛ آنجایی که اثری از بی ایمانی نیست و فقط ایمان است و امید ؛ حس می کنم ایمانم ضعیف است و آدم بی جنبه ایی هستم که حتی نمی تونم یک خورده درد را تحمل کنم ؛ اگه اینا درد نیست ، پس درد جهنم و قیامت که می گویند چطوریست؟ خیلی دلم درد می کنه ، " خدایا چیکار کنم ، کمکم کم طاقت بیارم ، خودت می دونی که ناچارم و ناگریز به هیچ کس نمی تونم حرف دلم را بزنم جز تو ... ای خدای مهربون فقط تویی که مرا می فهمی و عمق درد مرا که جانم را بریده است احساس می کنی ، نمی خوام اینقدر ضیعف باشم خدایا ایمانم را قوی کن  ؛ کمکم کن که فقط تویی رحمان و رحیم ... " دیگه حتی نمی تونم خودکار رو توی دستام نگه دارم ، اما وقتی درد می کشم فقط می خوام بنویسم ... خدایا !! کمکم کن یک خورده بخوابم ، خسته ام ، خیلی خسته ام ... ای کاش می تونستم سرم رو روی شونه های مادرم می گذاشتم و اینقدر گریه می کردم تا آرام می شدم ، اما نمی تونم او را بیشتر از این عذاب بدم ... آه ... کیست مرا یاری کند؟! ... حوصلۀِ کلاس رفتن و درس و دانشگاه ندارم ؛ اما باید بلند شم و سراپا بایستم و وانمود کنم که خوبم ... آره ... پاشو دختر چت شده ؟ چه مرگته ؟ یه خورده درد رو نمی تونی تحمل کنی مثل ابر بهاری اشک می ریزی؟ وای بر من ... وقت کلاسه باید برم ...!

 عسل

 پــاورقی : خدا رو خیلی دوست داشت فقط با او درد و دل می کرد ، همیشه همینطور بود دردش رو پنهون می کرد تا ما رو ناراحت نکنه همیشه لبخند بر لب میزد تا ما پی به عمق دردش نبریم .

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

کـاش می شـد! یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:57

کاش می شد! ســرزمیــن عـشــق را 

در مـیــــان گـــام هـا تـقـســـیم کـــرد

کاش می شد! بـا نــگـاهِ شـــــاپـــرک

 عشق را بـــر آســمان تفــــهـیم کــرد

کاش می شد! با دو چـــشـم عـاطــفه 

 قلب ســــرد آســــمان را نـــاز کــرد

کاش می شد! با پـری از بـرگ یـاس

 تا طلـــوع ســـرخ گـل پــرواز کــرد

کاش می شد! بـــا نســــیم شـــامـگاه

 بــرگ زرد یــاس ها را رنـگ کــرد

کاش می شد! بــا خــــزان قـلب هـــا

 مثـل دشــمن، عاشـــقانه جنگ کـــرد

کاش می شد! در سکوت دشـت شـب

 نـــاله غـمگــین بـــاران را شـــــــنید

بعــد دســـت قطــره هـایش را گـرفت

 تـا بــــهـار آرزو هـــا پـــر کـشــــیـد

کاش می شد! مثل یک حـس لطــیـف

 لا به لای آســــمان ، پــر نــور شـــد

کاش می شد! چـادر شـــب را کشــید

 از نقـــاب شــوم ظلــــمـت دور شـــد

کاش می شد! از مـیـــان ژالـــــه هــا

 جـــرعه ای از مهـــربانی را چـشــید

در جواب خــوب هـا جان هـــدیـه داد

 ســـخـتی و نــامهــــربـانی را نــدیـــد

کاش می شد! بـا محبت خـانه سـاخت

 یک اطاقش را بــه مـــــرواریـــد داد

کاش می شد! آســــــــمـان مهــــر را

 خـانـه کـرد و بــه گل خـورشـــید داد

کاش می شد! بـــــر تمـــام مــردمـان

 پیــــشـوند نـام انســـــان را گــذاشـت

کاش می شد! کـه دلی را شــاد کــرد

 بــر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد! در ســـتاره غــرق شـد

 در نـگاهـــش عـاشــقانـه تـاب خـورد

کاش می شد! مـثـل قـــــوهای ســپـیـد

 از لب دریــــای مــهــرش آب خـورد

کاش می شد! جـای اشـــــــعار بـلــنـد

 بـیـت ها را ســــــــاده و زیـبــا کـــرد

کاش می شد! بــرگ بــرگ بــیـت را

 ســــــرخ تـــر از واژه رویــــا کــرد

کاش می شد! بـا کلامی سـرخ و سـبز 

 یک دل غـم دیـــــده را تســــکـیـن داد

کاش می شد! در طـلــــوع يــــاس ها

 به صــنوبــر یک ســـبــد نســـرین داد

کاش می شد! بــا تمـــام حـــــرف هـا

 یک دریـچه بـه صـــــــفا را وا کــرد

کاش می شد! در نهـایـت راه عــشــق

 آن گــل گــم گـشــــــته را پـیـدا كـــرد

پــاورقی : اين شعر مريم حيدرزاده هم سرآغار یکی از خاطره های عسل است...

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

به دل نگیر!... جمعه دوازدهم بهمن 1386 19:35

 

قصۀِ بی پایان من ، عاشقانه ها به دل نگیر!... اگر دلم گرفت ... من دلم می گیرد کاغذی هست و قلم ! و دلی پر درد و پر شکوه ، باز آن حس نداشتۀ خوب ، مرگ سینه ام را بوسید ، باز خوابید به ناز تابش یک خورشید، باز چشمی که به تاریکی من می خندید ، دور می شد دور ... باز من خواهم رفت ، باز او خواهد ماند ... کاغذی هست و قلم و دلی پر از غم ... من دلم می گیرد!...نفسی هست و نفس ، پر تر از آن شور چشم من برای سفری بی برگشت ، نفسم می میرد ... درد سختی ایست از آن سوزان تر ، درد بی دردی من!... کاغذی هست و قلم! ولی قلم از شدت تنهایی خود می شکند ، من دلم می گیرد ، سینه ام می سوزد ، تاب من می سازد ، بغض من می ترسد حال و روز دل من سخت تر می گیرد ؛... دلم گرفته ، به دل نگیر ، این روزها با هر بهانه کوچک زود به هم می ریزم و با هر بهانه کوچکتر از کوره در می روم... مثل همیشه پژمرده که می شوم چشم هایم می ترکد از خنده ، شب گاه تا صبح هم بیدارم به تماشای شب ... صبح تا ظهر به تماشای خواب ... با جیغ گربه ای از خواب می پرم بر می خیزم با شتاب ، از شب ، ظهر تا عصر عابر پیاده می شوم ، غروب تا شب غریب خانه ام ... دلم گرفته ، به دل نگیر عزیزم ، همیشه من قول می دهم به دل نگیرم ... از مرموز کوچه ی بن بست ...کوچه آسفالته اما پر از چاله ، باغ سرخ و بنفش محصورِ حصار ، حصار خاردار ، گل پوشیده لباس تیغ ، دل من گرفته ، دل من ، هم گرفته حال بچگی ام ... بی دل نگیر گل!

 

 

هوا گرم ، گرمای من سردتر! ... اعتراض خفه تر ، دست بر سینه منگ تر ، پاسبان حرم ، حرامی تر ... شعر در هم تر ، از ترانه ی من برهم تر .  روز رنگین تر از شب ! بی خیال وزن ، بی خیال مفهوم ، همه فهم! بی خیال وزن ِ سنگین ِ بغض ، ... عزیزترین به دل نگیر ، اگر دلم گرفت عزیزم !

 

 

آره دلم گرفته ... ســلام !

 

دلم از خودم گرفته ، از زمین و آسمون گرفته ، از اینکه در یک قدمی مرگ زندونی ام و اسیر ... دلم بدجور گرفته ... زندگی واژۀِ غریب ایست که برایش دلم می گیرد...

  عسل

 پــاورقی : اینو وقتی نوشته بود که سر من و داداشم داد زده بود ، ما داشتیم سر کانال تلویزیون جر و بحث می کردیم، غافل از حال عسل! اونروز حسابی دلش گرفته بود و سر و صدای ما خلوتش رو بهم زده بود دعوامون کرد... حتی دلم برای اون غر زدناش هم تنگ شده ... کاش هر روز کتکم میزد اما نمی رفت... آه!...

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

زنـدگی زیـبـاست چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 17:21

 

 زنـدگی زیـبـاست! به گـل ِ خـنـده ی ِ تـو ...

بـه دستان ِ پـُر عـشـقـت که ،

 گیسـوان ِ بـیـد را نـوازش می کند ، می مانـد...

 زنـدگی زیـبـاست! بـه انـدازه ی کلاس درسی

 کـه در آن درس ِ عـشـق را بـه همه یـاد دادی ،

 و فـهـمانـدی که "معشوق" زیباست!

 تا حـدِ گلبـرگِ شـقایق ِ وحشی ، زنـدگی زیـبـاست!

 بـه انـدازه ی ِ صـدف های ِ مـروارید ،

 بـه انـدازه ی ِ همان نــدایی که تـو را صدا می زنـد...

 

 سـلام!

 

زنـدگی زیـبـاست...؟! آره واقعاً هم زیباست! ... آسوده خاطر از هر گونه فکر و خیال ، رها و سبکبال مثل موج ، همۀِ اینها نشونۀِ زیبایی می شه... آره خب ، وقتی که چرخ ِ فلک از چرخش بـدی ها و خشم گرفتن بـر آدم ها خسته می شه ، زندگی زیبا و قشنگ بـه نظر میاد... و مهمتر از اینکه وقتی بـوته ای می کاری ، انتظار بـرداشت هم داری به شرطی که مراقبش باشی ، مرتب بهش آب بـدی و خار های دور و برش را بچینی ، آخر وقتی این بوتۀِ کوچک رشد می کنه و شاخ و بـرگ می زنه و گل های خوشبو می ده ... مسلماً خوشحال می شی و این زیبایی رو دوست خواهی داشت ، بوته ای که من کاشتم یه مثال بود. امروز کنکور دادم ، خلاص شد ، رفت! و حس سبکی و راحتی بهم دست داده از اون موقع تا حالا ... انگار یه کوله بار بـزرگ از رو دوشم بـرداشته شد...

 عسل

پــاورقی : عسل اینو بـعد از امتحان کنکور نوشته بود... بلاخره امتحانای منم تموم شد ، تونستم یه آپ کوچولو بکنم ... هنوز بعضی از دوستانی که سر میزنند فکر می کنند این نوشته ها از خودمه ؛ جهت یادآوری بازم میگم  نوشته ها و مطالب این وبلاگ  از دفتر خاطرات  خواهر مرحومم عسل  توسط من یعنی آیـدا  نوشته میشه ...  

 

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

کلاغ ها شنبه بیست و چهارم آذر 1386 16:9

کلاغ ها! نگاهـشون ، عمیق و شاعـرانه است

 میان هر سکوتشان ، هزار و یک تـرانه است

به اعتـقادِ من ، کـلاغ! قـدیـمی و عـتیـقه است

 دلی که با کلاغ نیست ، چقدر بی سلـیقه است

نبایـد از کـتـابِ دل! ، کـــــلاغ را قـلم گـرفت

 نبایـد این سیاه را ، حـقیـر و دسـتِ کم گـرفت

پرندۀِ عجیبی ایست ، نجیب ، اصیل و با وقار

 علاقه دارد او، به بـرفِ روی قـله های چـنار

بـرای گفتن از کلاغ ها ، دلم میان بـاغ هاست

 چقدر غصه های من به شکل این کلاغ هاست

 

 ســلام!

 از کلاغ ها شعر قشنگی به یادم اومد حیف دیدم توی دفترم ننویسم ،

 همونطور که آخرش گفته ام: غصه های من به شکل این کلاغ ها سیاه و تار است.

 نه فقط غصه ها ! بلکه برخی از ما آدما هم دلمون مثل کلاغ ها سیاهه ؛

 سیاهی غم و غصه با سیاهی دل فرق دارد ،

 کسی که دلش سیاه و تار باشد ، دلی شیطانی دارد ...

 لول ؛ بحث فلسفی نکنم که هنوز فیلسوف نشده ام ...

 عسل

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

لحظه ها سه شنبه ششم آذر 1386 17:47

 لحظه است که آدمی را هیچ و پوچ می کند ،

 لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند...

 لحظه هاست که عمر را به پایان می رساند ...

 و لحظه هاست که انسان را فریب می دهند ...

 بیا از پس ِ لحظه ها بگذریم و به امیدِ لحظۀِ بعدی زندگی نکنیم !

 اینگونه باندیشیم که انگار لحظۀِ بعدی در پس ِ راه ما نیست ...

 و از همین لحظات لذت ببریم .

 

 

 تویی دریـــا! تویی آواز ِ  بودن...

 تویی فـریـاد! تـویی راز ِ سـرودن...

 تویی بـاز همـراه ، تویی تنها ،

تویی در اوج ِ پرواز...

 تویی با یک گلستان شور و فریاد ...

  تویی بغض محبت در سرابی آزاد...

 برای ِ گفتن رازی نهفته ...

 به غنچه های نو شکفته...

 برای ِ بودن از عشق گفتن ...

 برای نازنینی مثل ِ شکفتن....

 برای ِ کوچۀِ عشق از کوچۀِ شب...

 تویی عاشق برای ِ شب های ِ سیاهی...

 عسل

نوشته شده توسط ღღ آیــدا ღღ | موضوع: | لينک ثابت |

عـسـلك Asalakk Dot Blogfa Dot Com


 
Copyright © 2002- Site bus: ღღ آیــدا ღღ & Designer: ESHGH